::امید::
Part²
دو هفته ای از اون حادثه و دعوا میگذشت؛ ولی باز هم خبری از مت نشده بود.
توی این دو هفته لیلی و مادرش پیش مادربزرگش زندگی میکردن.
در این مدت سابرینا در به در دنبال کار میگذشت و دیروز بالاخره کاری در کافه ی دنج و کوچکی در مرکز شهر پیدا کرده بود و امروز برای روز اول کاری به اون کافه رفته بود.
با توجه به این که شیفت کاری طولانی ای نداشت، درآمد نسبتا خوبی دریافت نمیکرد و این باعث میشد که دنبال کار دیگری هم بگرده که بتونه به خوبی خرج خودش و لیلی رو بده و نزاره آب توی دل لیلی تکون بخوره؛ اگرچه که انچنان درش موفق نبود!
لیلی بعد از اتفاق دو هفته ی پیش به شدت ساکت شده بود و تنها با چشمانی معصومانه به سختی خودش رو مشغول نشون میداد.
گاهی اوقات دلتنگ پدرش میشد اما با یادآوری این که پدرش هنوز دنبالشون نیومده بود و گویا از رفتنشون خوشحال بود، نسبت به پدرش نفرت پیدا میکرد.
امروز که اولین روز کاری مادرش بود، سابرینا توصیه کرده بود که همراه با مادربزرگش به پارک بره و خودش رو سرگرم کنه.
دقایقی از زمانی که به پارک رسیده بودن میگذشت. گاهی لیلی نگاهی کوتاه به کودکانی که هم سن و سال های خودش بودن اما در آغوش گرم خانوادشون بازی میکرد میانداخت و سعی میکرد خاطراتش رو ورق نزنه.
لیلی روی تاب نشسته بود و چون مادربزرگش سن و سالی داشت و نمیتونست اون رو هول بده، مجبور بود گهگاهی از تاب پایین تر بیاد و به زور پاهاش رو به زمین برسونه و خودش رو هل بده.
در حالی که روی تاب نشسته بود به اطرافش نگاه میکرد که یهو...
مایل به حمایت؟
دو هفته ای از اون حادثه و دعوا میگذشت؛ ولی باز هم خبری از مت نشده بود.
توی این دو هفته لیلی و مادرش پیش مادربزرگش زندگی میکردن.
در این مدت سابرینا در به در دنبال کار میگذشت و دیروز بالاخره کاری در کافه ی دنج و کوچکی در مرکز شهر پیدا کرده بود و امروز برای روز اول کاری به اون کافه رفته بود.
با توجه به این که شیفت کاری طولانی ای نداشت، درآمد نسبتا خوبی دریافت نمیکرد و این باعث میشد که دنبال کار دیگری هم بگرده که بتونه به خوبی خرج خودش و لیلی رو بده و نزاره آب توی دل لیلی تکون بخوره؛ اگرچه که انچنان درش موفق نبود!
لیلی بعد از اتفاق دو هفته ی پیش به شدت ساکت شده بود و تنها با چشمانی معصومانه به سختی خودش رو مشغول نشون میداد.
گاهی اوقات دلتنگ پدرش میشد اما با یادآوری این که پدرش هنوز دنبالشون نیومده بود و گویا از رفتنشون خوشحال بود، نسبت به پدرش نفرت پیدا میکرد.
امروز که اولین روز کاری مادرش بود، سابرینا توصیه کرده بود که همراه با مادربزرگش به پارک بره و خودش رو سرگرم کنه.
دقایقی از زمانی که به پارک رسیده بودن میگذشت. گاهی لیلی نگاهی کوتاه به کودکانی که هم سن و سال های خودش بودن اما در آغوش گرم خانوادشون بازی میکرد میانداخت و سعی میکرد خاطراتش رو ورق نزنه.
لیلی روی تاب نشسته بود و چون مادربزرگش سن و سالی داشت و نمیتونست اون رو هول بده، مجبور بود گهگاهی از تاب پایین تر بیاد و به زور پاهاش رو به زمین برسونه و خودش رو هل بده.
در حالی که روی تاب نشسته بود به اطرافش نگاه میکرد که یهو...
مایل به حمایت؟
- ۲.۰k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط